تبليغاتX
داستان و سرگرمی!!!
ضرب المثل ها (بااصلاح جدید)
 

برید تو ادامه مطلب بخونید....


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 3:29 بعد از ظهر
هري پاتر و يل سيستان

كنون رزم پاتر و رستم بگوش    دگرها شنيدي خوب اين هم به روش

 

 

ديدن هري پاتر رستم را:

 

رستم از يازده نبرد خونين باز مي گردد...افراسيابان و سهراب و اكوان ديو و اسفنديار را نگون ساخته است. ليك اكنون بسي الاف است و طفلك بر سر كوچه نشستي و با رخش هي مي رود تا دور برگردان و بر مي گردد...

 

به رستم مي گويند هري پاتر امده و اورا به نبر دعوت كرده...رستم كه دلش لك زده براي يك جنگ حسابي،راهي مي شود...


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 0:16 قبل از ظهر
پرنده عجیب:(کثیف ترین مرد جهان)

وقتی که همه پرنده ها برای زمستون 

به سوی جنوب حرکت می کنن.

یه پرنده ی عجیب و غریب راهشو کج کرده به سمت شمال

بال بال زنون و جیک جیک کنون٬

توی سرما به سرعت به سمت شمال پرواز می کنه.

پرنده می گه٬"دلیل به شمال رفتن من این نیست که

یخ با سوز باد و زمین پر از برف رو دوست دارم.

به خاطر این به شمال می رم

که تنها پرنده ی شهر بودن خیلی خوب و باحاله."

                                                                  ---شل سیلور استاین---

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت 8:11 بعد از ظهر
آشـنـا

دختر بر آستانهً در عاشقانه خواند

 - کای آرزوی من

من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی

با دوست ، دشمنی

 

..........


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 1:36 قبل از ظهر
نوروز 1387 مبارک

2

 

 

درباره‌ی پيدايش نوروز و رسوم پيوسته به آن آراء و ديدگاه‌های گوناگونی وجود دارد.

در اين ميان آگاهی از آداب و عقايد پيروان آيين زرتشت در رفع ابهام‌ها و

دگرانديشی‌ها بسيار سودبخش خواهد بود

در مورد پيدايش نوروز و تاريخ اوليه‌ی آن اطلاعات دقيقی در دسترس نيست و در اوستا

نيز به مبنای پيدايش آن اشاره نشده و فقط اجرای مراسم نوروز مقدس بوده و توصيه شده

است.


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 0:5 قبل از ظهر
آسيب شناسي فك و فاميل

۱ - خاله

۲- عمه

۳- دايي

۴- عمو

 


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 11:26 قبل از ظهر
بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت

 نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

 پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم

 انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد

 پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته

 خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور - يک اوج

 دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

 درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود

 پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و

 به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و

 دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم

 بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

 انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و

 گريست

 

 

عرفان نظر آهاری

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 10:39 بعد از ظهر
خاطرات يك دانشجوي دم بخت

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

 

با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

 

..........


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 2:46 بعد از ظهر
آرش کمانگیر

 

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
 
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
 


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 11:39 بعد از ظهر
غمگین ترین پسر دنیا

 

باران هنوز می بارید. تمام شب باران مدام به پنجره ها و شیروانی خانه ها کوبیده

بود . مثل اینکه شکم آسمان پاره شده بود و آب شرشر از آن بالا می ریخت . دیوار خانه

ها تا ایوان رطوبت و نم را بخود جذب کرده بودند . در وسط کوچه ها ؛ آبگیرهای کوچکی

به وجود آمده بودند که رفت و آمد را سخت تر می کرد .

بچه ها با های و هوی از مدرسه بیرون می زنند . ولی عوض رفتن به طرف خانه ها یشان در

چند قدمی درب مدرسه جمع می شوند و دور پسربچه ای حلقه می زنند . همه یک صدا فریاد

می زدند : هو- هو دیونه ... هو- هو دیونه !!

 


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در شنبه 6 بهمن1386 و ساعت 11:54 بعد از ظهر
راهنمایی اصولی دروغگویی

 

بهترین و مفیدترین راهنمایی که می توان برای ابنای بشر نوشت، راهنمای دروغ گفتن است؛ اما گویا تا به حال کسی چنین خودآموزی ننوشته است است. اولین دلیل این امر شاید این باشد که ابنای بشر ذاتا بلندند دروغ بگویند و از این رو نوشتن خودآموز دروغ گویی در حکم "زیره به کرمان بردن" یا "موشک بالستیک به آمریکا صادر کردن" باشد. دلیل دوم هم احتمالا وجود ندارد.


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در جمعه 21 دی1386 و ساعت 7:3 بعد از ظهر
روشهای شکار شوهر توسط دخترها


1-
روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با
دو تا شلیک خودشو بهت
برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از
چند دقیقه هذیون گفتن
راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده

خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/
مثلا به ضرب آب قند به هوش
می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می
ترکه و د گریه. وقتی خوب
گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار
میکنه که برسونت.اما از اون
اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری
اما یجوری راه می ری که
مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه...
تا اینجا تو کار خودتو
کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در جمعه 21 دی1386 و ساعت 6:58 بعد از ظهر
روش هاي دوست پسر آزاري!!!

اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض بر هوتن نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگين سلام حميد جون.بعد يه دفعه انگار که تازه متوجه شدين بگين اوا خاک به سرم علي تويي؟؟؟؟مي تونين اين سير رو تا هفده باز تکرار کنين ولي بار هجدهم ديگه خطر مرگ داره.من مسئوليتي در قبال اين حادثه ندارم
بهش زنگ بزنين و بگين کسي خونه نيست و دعوتش کنين خونتون ، بعد با دختر همسايه بريد سينما و فيلم هوو يا ازدواج به سبك ايرونى رو ببينيد
تا يه شوخي کوچيک با شما کرد سريعا جبهه بگيرين و باهاش دعوا کنين. با کلماتي از قبيل:مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟...يا يه همچين چيزايي .ولي دو تا سه دقيقه بعد خودتون يه جک فجيع يا افتضاح تعريف کنيد و بعدش بشينيد و قيافه بنده خدا رو تماشا کنيد
آرايش شديد بزنيد و از اين شلواراي خيلي برمودا و از اين پيرهن آستين کوتاها بپوشيد و بريد جلوي بنده خدا رژه بريد و وقتي به شما نزديک شد و به دو سه متري شما رسيد ، سرش داد بزنيد و بعدش بشينيد و زجر کشيدنش رو تماشا کنيد
عکسهاي دو نفره اي رو که با پسر نوه عمه ي خاله ي پدربزرگ پسر دختر خالتون و يا امثالهم گرفتيد بهش نشون بديد ولي بهش اجازه نديد حتي يه دونه عکس باهاتون بگيره
موقع تولدش جلوي دوستاش فقط بهش يه شاخه گل هديه بديد و حالشو حسابي بگيريد و (احتمالا بسته به قدرت و توانايي قلبي و شرايط جوي) بشينيد و سکته شو تماشا کنيد و لذت ببريد
همين که تو ماشين بغل دستش نشستين شروع کنين به عطسه کردن و از بوي ادکلن چند صد هزار تومنيش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خريده ايراد بگيريد و بهش بگيد که به اين بو حساسيد

 وقتي داره باهاتون حرف مي زنه همين که به جاي حساس حرفاش رسيد بي مقدمه موبايلشو برداريد و به يکي از دوستاتون زنگ بزنيد و چهار ساعت و چهل و هشت دقيقه با دوستتون حرف بزنيد و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبايل بذاريد

s

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در جمعه 14 دی1386 و ساعت 9:14 بعد از ظهر
آب ، بابا ، انار ، سارا

آب ، بابا ، انار ، سارا ، در.....

بچگی ، سادگی ، صداقت ، پر

خنده های بدون دندان و _

- گریه های جدایی از مادر !

 

آب ، بابا ، انار .... می خوردیم

شب چله ، که ریخت بر دفتر!

تب دلشوره های اول صبح

درس های نخوانده تا آخر !

 

آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت

مثل من توی عالمی دیگر

توی دنیای بی سر انجامی

توی دنیای بد و یا بدتر؟!

 

آب ، بابا .... دو سال من را برد

خاک کنکور را بریزم سر

تا نپرسند دائما از او :

- دخترت را نمی دهی شوهر؟!

 

آب ..... شد شور و شوق کودکیم

توی تزریق ایده و باور

توی ترفند های بی پایان

توی کمبود های یک دختر .....

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در جمعه 14 دی1386 و ساعت 9:13 بعد از ظهر
بخش مراقبت های ویژه

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در جمعه 14 دی1386 و ساعت 9:11 بعد از ظهر
پاپانوئل

از دودکش بخاري که پايين مي اومد حسابي مراقب لباسهاي قرمز و تميزش بود ، به خصوص با اون کلاه دراز منگوله دارش خيلي دوست داشتني شده بود ، بين راه يه بار ديگه ليست کارهاي اون شب رو مرور کرد ، دقيقا 1532 بچه اون شب منتظرش بودن ، بايد کادوهاي سال نوي همه رو تا صبح به دستشون مي رسوند ، شب پرکاري بود ، ديگه بيشتر از اين معطل اش نکرد ، از دودکش پايين اومد و از اتاق ها آروم و بي صدا عبور کرد تا به اتاق مورد نظر رسيد ، دستش رو توي کوله ي قرمز و سنگينش فرو برد و به دنبال چيزي که مي خواست گشت ، بعد آروم و بي صدا جعبه اي کوچيک رو توي کفش دخترک گذاشت و از خونه خارج شد ، سوار درشکه شد و گوزن ها رو هي کرد ، حالا بايد به 1531 خونه ي ديگه سر مي زد ، خونه ها رو يکي يکي مي گشت و توي کفش ها آرزوهاي کودکانه ي بچه ها رو مي ذاشت ...
و مي گشت و مي گشت و مي گشت ...


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در شنبه 1 دی1386 و ساعت 6:51 بعد از ظهر
شب یلداتون مبارک
 

یلدا برگرفته از واژه ای سریانی است و مفهوم آن «
میلاد» است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد
الهه مهر « میترا» می پنداشتند، و به همین دلیل
این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و
شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی
الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند.

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 10:21 بعد از ظهر
<<خدايم لابه لای طوفان بود>>

 

تا به حال از داستان خواستگاری پسر نوح و دختر هابيل چيزی شنيده بودين؟

پس بخونيد و دربارش خوب فکر کنيد

 


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 12:15 بعد از ظهر
مردان

 1- مردان خوب، زشت هستند.


2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.


3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.

......


ادامه مطلب
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 8:38 بعد از ظهر
آدمها واقعا خطرناک هستند

ببين... خنده دار نخواهد بود
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
((زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند...))

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط چرک نویس در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 8:35 بعد از ظهر