تبليغاتX
داستان و سرگرمی!!!























داستان و سرگرمی!!!

FuNsToRy

مگس ها دل کوچکی دارند
 فکر می کنم اندازه کله يک مورچه
 مگس ها پرواز می کنند
 مثل کبوتر ها و عقاب ها
 مگس ها عاشق می شوند و بی پروا عشق بازی می کنند
 مثل اسب ها و شير ها
 مگس ها زمستان ها می خوابند
 مثل خرس های قطبی
 مگس ها آلودگی ها را دوست دارند و مزاحمند
 مثل آدم ها
 آدم ها می گويند از چيزهای آلوده بدشان می آيد
 آدم ها از چيزهای مزاحم هم بدشان می آيد
 آدم های از چيزهايی که شبيه خودشان است بدشان می آيد
 مگس دارد به زندگی اش و تخم هايی که درون شکمش دارد فکر می کند
 مگس دارد خودش را از آلودگی هايش پاک می کند
 مگس دارد نفس می کشد و از زندگی اش لذت می برد
 شترررررق ...
 - کشتمش
 دو قطره خون به جای می ماند
 از دلی اندازه کله مورچه
 مگس می ميرد
 هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و زندگی در مدار صفر درجه اش می چرخد !
 بعضی آدم ها شبيه مگسند
 منتها هيچوقت پرواز نمی کنند
 از عشق بازی چيزی حاليشان نمی شود
 و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارند
 فقط مزاحمند
 و با نبودنشان , هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و حتی زندگی راحت تر بر مدار صفر درجه اش می چرخد
 فقط بدی اش اين است که
 هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدم ها نيست !

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

امروز تولده

تولد منو وبلاگم

به ادامه مطلب برین

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 5:6 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

 

برای خواندن داستانها به ادامه مطلب بروید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

آيا ميدانيد :

..........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز
 دارد یا نه؟
 

 

 
 
 

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که  وان را خالى کند.
 

 


من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.


 


 

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد  .شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد ؟! ؟!؟

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

نام و نام خانوادگی : ............ ......... ......... ..
موضوع انشاء : فوايد کامپيوتر را توصيف کنيد

 

کامپيوتر چيز بسيار خوبی ميباشد و برای ما خيلي لازم داريم . پدرم به من قول داده که که برای هر نمره بالاي 12 در کارنامه ام يک تکه از آن را برای من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را آپديت کند !پدرم در کامپيوتر خيلی ميفهمد و حتی توانسته يک بار در اينترنت وارد كند!مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلی شاسكول ميباشد و روزی دوبار موس من را با جارو و بيل ميزند ! حتي تازگيا در خانه تله موش
هم کار گذاشته است به همين علت انگشت شست هردو پای پدرم قطع شده ميباشد !پدرم شب ها به کافی شاپ ميرود و چت ميکند‌ ! مادرم و پدرم هميشه در حال چک و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد تو مگه خودت خواهر و مادر نداری که ميري با دخترای خارجکی چت ميکنی ! من هم در اين مواقع حرف نميزنم چون ميدانم مادرم به من ميگويد : کپو اوغلو ! اوشاخ پيس ! بيشين مشقاتو بينويس ! پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلی بي ناموس ميباشد و شنيده ام که خيلي دختر دارد و خيلي بد حجاب ميباشند ! پدرم چند روزی است که موس من را قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من ميباشد‌ ! خواهرم خيلی وقت است شوهر کرده است و الان هم خيلی بچه دارند !
من گاهی وقت ها به خانه آنها ميروم و از آنجا کانتکت ميکنم و با يک آيدی دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم ! پدرم خيلي دوروغ ميگويد و در کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده است و ديده در جوق دروازه دولاب است او ميگويد آب زده ما رو آورده پايين ! کامپيوتر بسيار مفيد ميباشد و من آن را خيلی دوست دارم

و اين بود انشای من

نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

 

نامه رییس کار گزینی یه اداره به  یه کارمند خانوم تو  همون اداره بود ..بخونین و بخندین بلکه از حال و هوای ازدواج پُستی خارج شین .  

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

كنون رزم پاتر و رستم بگوش    دگرها شنيدي خوب اين هم به روش

 

 

ديدن هري پاتر رستم را:

 

رستم از يازده نبرد خونين باز مي گردد...افراسيابان و سهراب و اكوان ديو و اسفنديار را نگون ساخته است. ليك اكنون بسي الاف است و طفلك بر سر كوچه نشستي و با رخش هي مي رود تا دور برگردان و بر مي گردد...

 

به رستم مي گويند هري پاتر امده و اورا به نبر دعوت كرده...رستم كه دلش لك زده براي يك جنگ حسابي،راهي مي شود...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

وقتی که همه پرنده ها برای زمستون 

به سوی جنوب حرکت می کنن.

یه پرنده ی عجیب و غریب راهشو کج کرده به سمت شمال

بال بال زنون و جیک جیک کنون٬

توی سرما به سرعت به سمت شمال پرواز می کنه.

پرنده می گه٬"دلیل به شمال رفتن من این نیست که

یخ با سوز باد و زمین پر از برف رو دوست دارم.

به خاطر این به شمال می رم

که تنها پرنده ی شهر بودن خیلی خوب و باحاله."

                                                                  ---شل سیلور استاین---

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

دختر بر آستانهً در عاشقانه خواند

 - کای آرزوی من

من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی

با دوست ، دشمنی

 

..........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت

 نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

 پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم

 انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد

 پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته

 خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور - يک اوج

 دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

 درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود

 پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و

 به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و

 دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم

 بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

 انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و

 گريست

 

 

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
 
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

باران هنوز می بارید. تمام شب باران مدام به پنجره ها و شیروانی خانه ها کوبیده

بود . مثل اینکه شکم آسمان پاره شده بود و آب شرشر از آن بالا می ریخت . دیوار خانه

ها تا ایوان رطوبت و نم را بخود جذب کرده بودند . در وسط کوچه ها ؛ آبگیرهای کوچکی

به وجود آمده بودند که رفت و آمد را سخت تر می کرد .

بچه ها با های و هوی از مدرسه بیرون می زنند . ولی عوض رفتن به طرف خانه ها یشان در

چند قدمی درب مدرسه جمع می شوند و دور پسربچه ای حلقه می زنند . همه یک صدا فریاد

می زدند : هو- هو دیونه ... هو- هو دیونه !!

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

از دودکش بخاري که پايين مي اومد حسابي مراقب لباسهاي قرمز و تميزش بود ، به خصوص با اون کلاه دراز منگوله دارش خيلي دوست داشتني شده بود ، بين راه يه بار ديگه ليست کارهاي اون شب رو مرور کرد ، دقيقا 1532 بچه اون شب منتظرش بودن ، بايد کادوهاي سال نوي همه رو تا صبح به دستشون مي رسوند ، شب پرکاري بود ، ديگه بيشتر از اين معطل اش نکرد ، از دودکش پايين اومد و از اتاق ها آروم و بي صدا عبور کرد تا به اتاق مورد نظر رسيد ، دستش رو توي کوله ي قرمز و سنگينش فرو برد و به دنبال چيزي که مي خواست گشت ، بعد آروم و بي صدا جعبه اي کوچيک رو توي کفش دخترک گذاشت و از خونه خارج شد ، سوار درشکه شد و گوزن ها رو هي کرد ، حالا بايد به 1531 خونه ي ديگه سر مي زد ، خونه ها رو يکي يکي مي گشت و توي کفش ها آرزوهاي کودکانه ي بچه ها رو مي ذاشت ...
و مي گشت و مي گشت و مي گشت ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

یلدا برگرفته از واژه ای سریانی است و مفهوم آن «
میلاد» است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد
الهه مهر « میترا» می پنداشتند، و به همین دلیل
این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و
شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی
الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند.

 

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

تا به حال از داستان خواستگاری پسر نوح و دختر هابيل چيزی شنيده بودين؟

پس بخونيد و دربارش خوب فکر کنيد

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
               اما به قدر فهم تو کوچک می شود
                           و به قدر نیاز تو فرود می آید
                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
                                   و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند.

 مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم"

 ......


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت