تبليغاتX
داستان و سرگرمی!!!























داستان و سرگرمی!!!

FuNsToRy

 من : همه چی از یاد آدم می ره
 مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد

..........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

اگه پسرا با جنبه بشن چی میشه؟؟؟؟

 

برو به ادامه ببین چی میشه ....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

آيا ميدانيد :

..........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 
فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.

خدا وكيلي اگر به نتيجه نرسيدي جواب رو نگاه كن.

از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد :

« اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟ »

با دقت به شکل نگاه کن .

 bus

مي توني جواب بدي؟
جواب هاي ممکن چپ يا راست هست
درباره اش فکر کن

هنوز نمي دوني؟

باشه، من بهت ميگم .

برو به ادامه مطلب تا جوابو بفهمی ....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

همانطور که هر کدام از علامت های خورشیدی، خصوصیت های اخلاقی، اهداف و نیازهای منحصربه فردی دارند، گرایش آنها نسبت به مُد و طریقه لباس پوشیدن نیز کاملاً خاص و متفاوت است. متولدین ماه های مختلف سلایق و علایق خاصی در انتخاب لباس دارند که نشاندهنده شخصیت و مَنش آنهاست. در فال این هفته میخواهیم شما را با سبک لباس پوشیدن و گرایش متولدین ماه های مختلف نسبت به مُد آشنا کنیم.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

ارسطو :  طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود .

موسي : و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت .

مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير بود.

 

.......................


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

اینم چند تا عکس با حال از انواع و اقسام قلب .

بگردید ببینید قلب شما از کدوم نوع ؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

 

برید تو ادامه مطلب بخونید....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

۱ - خاله

۲- عمه

۳- دايي

۴- عمو

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

 

با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

 

..........


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

بهترین و مفیدترین راهنمایی که می توان برای ابنای بشر نوشت، راهنمای دروغ گفتن است؛ اما گویا تا به حال کسی چنین خودآموزی ننوشته است است. اولین دلیل این امر شاید این باشد که ابنای بشر ذاتا بلندند دروغ بگویند و از این رو نوشتن خودآموز دروغ گویی در حکم "زیره به کرمان بردن" یا "موشک بالستیک به آمریکا صادر کردن" باشد. دلیل دوم هم احتمالا وجود ندارد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |


1-
روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با
دو تا شلیک خودشو بهت
برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از
چند دقیقه هذیون گفتن
راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده

خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/
مثلا به ضرب آب قند به هوش
می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می
ترکه و د گریه. وقتی خوب
گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار
میکنه که برسونت.اما از اون
اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری
اما یجوری راه می ری که
مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه...
تا اینجا تو کار خودتو
کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض بر هوتن نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگين سلام حميد جون.بعد يه دفعه انگار که تازه متوجه شدين بگين اوا خاک به سرم علي تويي؟؟؟؟مي تونين اين سير رو تا هفده باز تکرار کنين ولي بار هجدهم ديگه خطر مرگ داره.من مسئوليتي در قبال اين حادثه ندارم
بهش زنگ بزنين و بگين کسي خونه نيست و دعوتش کنين خونتون ، بعد با دختر همسايه بريد سينما و فيلم هوو يا ازدواج به سبك ايرونى رو ببينيد
تا يه شوخي کوچيک با شما کرد سريعا جبهه بگيرين و باهاش دعوا کنين. با کلماتي از قبيل:مگه تو خودت خواهر مادر نداري؟...يا يه همچين چيزايي .ولي دو تا سه دقيقه بعد خودتون يه جک فجيع يا افتضاح تعريف کنيد و بعدش بشينيد و قيافه بنده خدا رو تماشا کنيد
آرايش شديد بزنيد و از اين شلواراي خيلي برمودا و از اين پيرهن آستين کوتاها بپوشيد و بريد جلوي بنده خدا رژه بريد و وقتي به شما نزديک شد و به دو سه متري شما رسيد ، سرش داد بزنيد و بعدش بشينيد و زجر کشيدنش رو تماشا کنيد
عکسهاي دو نفره اي رو که با پسر نوه عمه ي خاله ي پدربزرگ پسر دختر خالتون و يا امثالهم گرفتيد بهش نشون بديد ولي بهش اجازه نديد حتي يه دونه عکس باهاتون بگيره
موقع تولدش جلوي دوستاش فقط بهش يه شاخه گل هديه بديد و حالشو حسابي بگيريد و (احتمالا بسته به قدرت و توانايي قلبي و شرايط جوي) بشينيد و سکته شو تماشا کنيد و لذت ببريد
همين که تو ماشين بغل دستش نشستين شروع کنين به عطسه کردن و از بوي ادکلن چند صد هزار تومنيش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خريده ايراد بگيريد و بهش بگيد که به اين بو حساسيد

 وقتي داره باهاتون حرف مي زنه همين که به جاي حساس حرفاش رسيد بي مقدمه موبايلشو برداريد و به يکي از دوستاتون زنگ بزنيد و چهار ساعت و چهل و هشت دقيقه با دوستتون حرف بزنيد و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبايل بذاريد

s

نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

آب ، بابا ، انار ، سارا ، در.....

بچگی ، سادگی ، صداقت ، پر

خنده های بدون دندان و _

- گریه های جدایی از مادر !

 

آب ، بابا ، انار .... می خوردیم

شب چله ، که ریخت بر دفتر!

تب دلشوره های اول صبح

درس های نخوانده تا آخر !

 

آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت

مثل من توی عالمی دیگر

توی دنیای بی سر انجامی

توی دنیای بد و یا بدتر؟!

 

آب ، بابا .... دو سال من را برد

خاک کنکور را بریزم سر

تا نپرسند دائما از او :

- دخترت را نمی دهی شوهر؟!

 

آب ..... شد شور و شوق کودکیم

توی تزریق ایده و باور

توی ترفند های بی پایان

توی کمبود های یک دختر .....

نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 1- مردان خوب، زشت هستند.


2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.


3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.

......


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

ببين... خنده دار نخواهد بود
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
((زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند...))

نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

 

سوالات را بخوانید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

ادبيات فارسی

 

زمان پاسخگويی: ایکی ثانیه

 

 

 انگليسی

 

زمان پاسخگویی ..سون مینتس

 

تست هوش

زمان پاسخگویی:وقت هست ..راحت باش

توضيح: پاسخ به سؤال هوش، در نمرات نهايی شما ضريب 8 دارد.

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

 

A ccept you as you are

 

Believe in you

 

Call you just to say hi

 

Don't give up on you

 

Envision the whole of you

 

Forgive your mistakes

 

Give unconditionally

 

Help you

 

Invite you over

 

Just like being with you

 

Keep you close a heart

 

Love you for who you are

 

Make difference in your life

 

Never judge you

 

Offer support

 

Pick you up

 

Quit your fear

 

Raise your spirits

 

Say nice things when you need to hear it

 

Tell you the trust

 

Understand you

 

value you

 

Walk beside you

 

Xplain thing you don't understand

 

Zab you back to reality

 

 

نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط چرک نویس| |

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط چرک نویس| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت